خرد و خراب و خسته جوانی خود را پشت سر نهاده ام
با عصای پیران و وحشت فردا و نفرت از شما

اکنون در نیم شبان عمر خویشم من
آنجا که ستاره یی نگاه مشتاق مرا انتظار می کشد ...
در نیم شبان عمر خویشم ، سخنی بگو با من - زود آشنای دیر یافته ! -
تا آن ستاره اگر توئی ، سپیده دمان را من به دوری و دیری نفرین کنم .

با تو آفتاب در واپسین لحظات روز یگانه به ابدیت می زند .
با تو یک علف ، و همه ی جنگل ها
با تو یک گام و
راهی به ابدیت .

ای آفریده ی دستان واپسین !
با تو یک سکوت ، و هزاران فریاد .

دستان من از نگاه تو سرشار است
چراغ رهگذری شب تنبل را از خواب غلیظ سیاهش بیدار می کند
و باران
جوبار خشکیده را
در چمن سبز سفر می دهد ...